فیلم نسیم

کارگردانان فیلم مستندی ساختند از دیالوگ هائی الساعه، شکارلحظه های تاریخی با توانائی بالائی که توانستند حس درون پداگونیست را ذلال و بی آلایش ثبت کنند. فیلمی که فاجعه مهاجرین میلیاردی در قرن 21 را به نشان میدهد.                                                    

نسیم سرگذشت یک خانواده افغانستانی ست که  در راه فرار به اروپا چند کشور را پشت سر گذاشته و به موریا بزرگترین کمپ پناهندگان در جزیره لوزبوس یونان میرسند. علیه  کاروان پناهندگان به سمت اروپا  نئونازیست های یونان حمله ای را علیه آنان سازماندهی میکنند که فاشیست های اروپائی را بآنجا میکشاند تا  پناهندگان را به عقب برگردانند.  پاندامی کرونا جهانگیر میشود و همه دنیا در قرنطینه میباشد. دو مرد آلمانی بنام

Arneh Büttner und Ole Jacobs

 تصمیم میگیرند بجای در قرنطینه نشستن  به موریا بروند که سازماندهی نئو نازیست ها را از نزدیک مشاهده کنند. این دو نفرشش ماه در جزیره میمانند. نسیم زنی ست سی و هشت ساله مادر دو فرزند که با دیدن دوربین بطرف آنها میرود و با این دونفر به حرف می نشیند و حاصلش فیلم مستند “نسیم” به گارگردانی آرنه بوتنر و آله یاکوبس میشود.

فیلم زندگی خانواده ای پناهنده را زیر سقف های پلاستیکی بر چهار پایه ای از چوب درختان که در هوا نفس نفس میزنند و پناهندگان  آنرا ” خانه” مینامند، ضبط میکند.

 نسیم کودک همسر و از مهاجرین افغانستان به ایران است. او درسیزده سالگی مجبور به ازدواج با یک کارگر افغانستانی در ایران شده ست. اولین قدم  او درکمپ جدا کردن چادر خود و دو پسرش از همسر اجباری ست. دوربین بخشی جدا نشدنی از روزهای او در جزیره میشود و ساعت زمان او را در خود دارد. دیالوگ های روزمره این زن نقش بسیار اساسی در بیان سرنوشت دارند. در همه این روزها و ساعت ها او فاجعه ها را جزئی از زندگی میبیند و به کودک شش ساله اش میگوید: موریا هم تمام میشه ومیریم، با دوستت قهر کنی دیگه نمی بینش و پشیمان میشی که ای کاش قهر نمیکردم. او  برای بچه های جزیره کلاس نقاشی میگذارد و با رنگ آبی خطی میکشد، اینجا موریا ست، این دریاست که اسمش را نمیدانم، این درخت نزدیک “خانه مان” است و اینجا هم مائیم که حالا نشستیم.

نسیم روزش پر از سازماندهی و مدیریت ست. پدر بچه ها سواد ندارد و تاریخ تولد خود را نیمداند. با او روی پتو می نشیند و جمع و منها میکند که در سال 1979 در جنگ مجاهدین با شوروی تو چند سالت بود؟ چرا تیر خوردی؟ چرا جنگیدی؟ کدام گروه بودی؟ اینها را همه اداره مهاجرت از تو میخواهد باید درست بگی.

جزیره با صدای انفجارهای بزرگ آتش میگیرد. پناهجویانی که مدت چهار سال در ان جزیره محبوس بوده اند در سیل انسانی بطرف ساحل فرار میکنند. صدای فریاد کجائی؟ کجائی؟ در گرد و خاک شبانه می پیچد، نسیم داد میزند مامان دندان هایت را آوردی؟ موبیل در دست میگوید محمد پسرم “خانه” نرو، برگرد. دست بچه را دردست دارد، کوله بار مادرش را بدوش میکشد و پسر بزرگ او به مادر بزرگ که نمیتواند تند راه برود و بارش را بردارد میگوید “آخه عزیز تو چرا اومدی؟”.  نسیم نگاهی به  کمپ در آتش میاندازد و آرام میگوید “زندان سوخت.”

پسر کوچکش گریه میکند کشتی کو؟ اصلا” دیده نمیشه نسیم او را در آغوش میکشد ” خدا را شکر ما موریا راترک میکنیم”. گاز اشک آور را آرام با سردست آستینش از چشم میزداید و میگوید دوباره زدند.

پسر بزرگ نسیم تلفنی به دائی اش درخارج میگوید دائی جان خیالت راخت باشه خواسم هست همه چیز رو براه است. مردانی با جلیقه های زرد بر دهانه ای ایستاده و داد میزنند کشتی آماده ست برید خدا به همراهتان.

در حاشیه خیابان های شهرمجاور نسیم  کارتن های پاره شده را بر میدارد و بر روی آن با ماژیک مینویسد

No Camp, Freedom, و پسر کوچکش آنرا بازی کنان در هوا میچرخاند.

نسیم خالصانه دست دعا بر خدای خود دارد و با اشکهایش او را آبیاری میکند ونشان میدهد امید بکمک او دارد، اشک میریزد و التماس بخشش از خدا دارد.

Leave a Reply

Your email address will not be published.