Hochwasser im Iran – Alarmstufe 1.

Wer Goethe kennt, kennt auch Hafiz, den großen iranischen Dichter. Hafiz ist aus Shiraz, der Stadt der Liebe, mit einem Garten, mit vielen Straßen, in denen Schmetterlinge, Vögel und Honigbienen friedlich um die Organgenbäume herumfliegen. Die Stadt mit ihrem historischen, berühmten „Darwazeh ghoran, wo jährlich zehntausende Menschen das Nourouz (Neujahrs-)-Fest an der Grabstätte von Hafiz feiern.  All das ändert sich nun mit dem gewaltigen Hochwasser, das letzte Woche vom Nordiran aus angefangen hat – und jetzt steht das ganze Land unter Alarmstufe 1. Die Menschen müssen aus Sicherheitsgründen in ihren Häusern bleiben. Viele Menschen erreichte die Nachricht und der Alarm nicht und sie waren auf dem Weg zu Ausflügen auf Landstraßen und Autobahnen unterwegs. Ahnungslos gerieten Sie in Lebensgefahr.  Die offiziellen iranischen staatlichen Nachrichten werden von den Bürgern wenig empfangen, weil sie voll von religiösen Predigern ist. Die Sozialmedia wie Instagramm und WhatsApp wurden gedrosselt und sind sehr langsam.

Die aktuelle Hochwasserkatastrophe wurde so oft erst wahrgenommen, als sie selbst auf dem Weg davon betroffen waren. Per Telefon wurde das Land informiert.  Das Hochwasser trifft nun nicht nur Shiraz sondern mittlerweile den ganzen Iran. Das Hochwasser läuft wie ein  Drache durch das Land und verwüstet alles. Hunderte Menschen sind dadurch im Schlamm versunken und die offizielle Zahl von Hunderten Toten und Verletzen steigt weiter an. 

Kaweh Madani, der bei den Vereinten Nationen im Bereich Umweltschutz arbeitet und früher im Iran als Chef der Krisenmanager für Naturkatastrophen tätig war, erklärte neulich in VOA Farsi (persisch): Das Hochwasser kommt von den Veränderungen in der Luft, und die gab es schon immer. Die aktuelle Situation im Iran ist aber auch bedingt durch hausgemachte Probleme wie Staudämme, die viel Wasser gespeichert haben und nicht korrekt reguliert wurden. Das Wasser hätte regelmäßig abgelassen werden müssen. Das führt nun dazu, daß sie keine Aufnahmefähigkeit mehr haben, sie sind übervoll und das Wasser läuft über. Ein andere Ursache ist, dass Sand und Steine von Flussbetten tief ausgegraben wurden und für Wohnimmobilien und Industrie genutzt wurden – das Wasser wurde gewissermaßen aus seinem Lebensraum verdrängt. Auch ist zu beachten, dass die  Flußbetten zu Straßen und Eisenbahn-Wegen gemacht worden sind. 

Die Land steht in Schlamm. Umweltschützer warnen vor schwimmenden Schlangen im Wasser und vor gefährlichen Infektionen. Die Orangenbäume in Shiraz stecken nun „bis zum Hals“ in Schlamm. Wo die Bienen und Schmetterlinge sind – niemand wüsste es zu sagen. /Nasrin Parsa

سلطانه رژیم چنج ایران

اتحادیه اروپا به احترامش برخاست و یک دقیقه ممتد برای نسرین ستوده وکیل زندانی در اوین کف زد. اما چرا کاندیداهای اتحادیه اروپا برای رهبری ایران یکی پس از دیگری سقوط میکنند؟ چرا تا کنون اهمیتی به مبارزات اسماعیل بخشی و دیگر شهرهای ایران که „اوین “ ندارند نداده است؟

ستوده از مبلغین انتخاباتی حسن روحانی رئیس جمهور کنونی ایران، از حامیان تبلیغاتی سید احمد خاتمی و حامیان سید حسین موسوی،  دانش آموخته در مکتب زهرا رهنورد نویسنده کتاب حجاب زن مسلمان است . رهنورد از تلاشگران تئوریسین جداسازی جنسی در دانشگاهها و مبلغ تبلیغاتی همسرش میر حسین موسوی بود که بعنوان „زن انقلاب ایران“ در رسانه های بین المللی معرفی شد. او اکنون با همسرش در حصر خانگی اند.  نسرین ستوده از دوستان نزدیک خانواده هاشمی رفسنجانی ست و هاشمی رفسنجانی را محبوب مردم و زنان خانواده او را پیشتاز حقوق زنان میخواند . او نیز قبلا“ در یک جلسه با حضور زهرا رهنورد در یک ویدئوی اینترنتی به بهانه مبارزه با اعدام گفته است “ شکنجه گران ساواک وظیقه خود را انجام میدادند“ دفاعی که فاقد  زبده کاری حقوقی ست. در تاریخ دادگاههای نازی آلمان کسانی هم که فقط منشی اداری نازی ها بودند به زندان محکوم  شدند چون بخشی از سیستم نازی را آنها با مراوداتشان  روی پا نگهداشته بودند.  نسرین ستوده به عنوان حامی حقوق بشر درایران در رسانه ها پشتیبانان زیادی دارد. او با حضور در فیلم“ تاکسی“ جعفر پناهی  با شالی سفید بر سر باعث شد که این فیلم برنده  جایزه طلائی در خارج از کشور شود. پناهی ادعا کرده بود که بدلیل ممنوع الکار شدن این فیلم را „مخفیانه“ ساخته است و „مخفیانه به فستیوال بین المللی فیلم برلیناله فرستاده شد و „علنا“ برنده خرس طلائی شد.

آنچه که در „نظم“ جهانی قرن 20 میلادی با نوشتارهای خوب و انسانی و با زیر بنای نئولیبرالیسم صورت گرفت پس از صد سال با باز شدن مشت این ارگانهای جهانی مثل سازمان ملل دیگر نمیتوانند کار ساز باشند.  واژه زیبای „حقوق بشر“ و لایحه انسانی او را همین ارگانهای بین المللی زیر پا گذاشته و میگذارند و خواهند گذارد. حقوق بشر تا کنون در مورد جنگ و نسل کشی توان مقابله با دولت های جنگ افروز و کارخانه های اسلحه سازی را نداشته است. کشورهای عضو اتحادیه اروپا خود ناقضین حقوق بشربخصوص در آفریقا و خاورمیانه میباشند. با صدور مواد غذائی به آفریقا باعث زمین زدن کشاورزان آنجا شده و میشوند. همین رویه را هم برای ایران در سر میپرورانند که امروزه پیش لرزه های آنرا مردم بشدت میبینند.  اتحادیه اروپا در تقلای دستیابی هر چه بیشتر و بیشتر بر بازار ایران و سعی در مقابله با بازار چین و همچنین جلوگیری از حضور فعال آمریکا درتجارت با ایران دارد. اروپا از نظر جغرافیائی بسیار به ایران نزدیک است.  

اتحادیه اروپا که برای تاءمین و خدمت به کنسرن ها و بانک ها بوجود آمده است بر عکس ترامپ بجای لشکر کشی به ایران در تلاش نگهداشتن جریانات اصلاح طلبی که حافظ سیستم نئولیبرال کنونی ایران میباشند. خط مقدم نئولیبرالیسم خصوصی سازی ست. اگر اتحادیه اروپا برای اسماعیل بحشی و دستگیری اش اهمیتی قائل نیست پر واضح است که او علیه خصوصی سازی بپا خواسته است. دانشجویان زندانی در شهرستان های ایران که „اوین“ ندارند ناشناس و بی حمایت مانده اند. انگار ایران فقط به تهران خلاصه میشود.

برگردیم به کف زدن ها.  اتحادیه اروپا که سرپا ایستاده و کف میزند. کاندید رژیم چنج آنها  حتما“ و باید یک“زن“ باشد.  زن بودن میتواند توهم  توجه به حقوق قرن ها پایمال شده زنان را بوجود آورد. کاندید  زنی ست „متاءهل“  با تصویری „مادرانه“ و صدائی „ضعیف و نازک“ او باید همخوانی ظاهری با „فرهنگ“ جامعه داشته باشد.  تصاویر رسانه ای نسرین ستوده جوابگوی این انتخاب است. بعنوان „مادر“ کودکانش را دربغل گرفته و یا در عکسهای „خانوداگی“ کانون گرم خانه را با لبخند های همسرش گرم میکند. برای نئولیبرالیسم این بهترین انتخاب است. مادر و همسر بودن! واژه هائی که برای مردم ایران در بافت سنتی و روستائی اش در ظاهر همچنان اهمیت خاصی دارد. همان ویژه گیهای زهرا رهنورد با نام „زن انقلاب ایران“.

اتحادیه اروپا با این نمایش ها درحال آزمایش افکار عمومی مردم ایران است که آیا مردم کاندیدهای منتخب آنها را میپذیرند یا مثل شیرین عبادی و رهنورد  او را فراموش میکنند؟ این آزمایشی ست از راه دور و ربطی به پشتیبانی  مبارزات حق طلبانه ملت درون ایران ندارد.همانطور که تا کنون جایزه نوبل و خرسهای طلائی و نقره ای جشنواره های بین المللی نتوانستند دربوجود آوردن خیزش دیماه مردم و ایجاد اعتصابات مختلف و اعتصابات نان و کار تائیری داشته باشند. مردم در جامعه ای هستند که خطرات آن را میشناسند و میدانند کی دوباره بر روی سکوها بروند و کی دوباره به خیابانها بیایند. مردم خود سالار شده اند.

پ.ن.

خانم ماریچه اسخا نماینده پارلمان اروپا و منتقد حقوق بشر در ایران به هنگام حضور با دیپلماتیهای ایرانی روسری سفیدی بر سر کرد که موجب انتقادات شدیدی از طرف گروههای مختلف زنان شد. او در سال 2013 به دیدار نسرین ستوده و جعفر پناهی رفت.

اختلاسگران اهل قلم درزمان گفتگوی تمدن ها



فرج سرکوهی در فیس بوک خودش با کمنت „شرم باید سرخ شود“ به حمایت از ویدئوی شهرنوش پارسی پور برخاسته و آنرا شر کرده است. . ولی یک اما و سئوال از او بهمراه دارد. 
شهرنوش پارسی پور رمان نویس ساکن آمریکا از طریق پیام ویدئوئی از مردم تقاضای خرید خانه دو اتاقه کرده است تا کنون 120.000 دلار برای او جمع آوری شده است او به حداقل 400.000 دلار نیاز دارد. این قابل تحسین است که تابوی بی پول بودن بشکند وکسی خود را مقصرفقر مالی خود نداند و همه بدانند که سرمایه داری با اهل قلم و اندیشه چه میکند و آنها را بکجا میرساند.

من فرج را از فرانکفورت میشناسم. 
زمانیکه داد زدم „آتش آتش“ کانون نویسندگان ایران در „تبعید“ که عضو آن بودم و از جمله همشهری آنزمانم فرج سرکوهی در فرانکفورت سکوت کردند. زمانی بود که خاتمی به برلین آمد و از گفتکوی تمدن ها گفت. در زیر شرح ماجراست که موضوع من درتلویزیون آلمان در برنامه „سیاسی“ پحش شد و دادستان فرانکفورت علیه مهاجمین بمن که دو مرد اسلامگرا یک ترک و یک پاکستانی بودند، شکایت کرد. 
آنزمان یک روزنامه نگار معروف بنام ع. آهنین که در لیست قتل های زنجیره ای و زیر نظر پلیس بود بمن پیشنهاد کرد که با فرج در این مورد صحبت کنم. رفتم و با او صحبت کردم او حاضر شد در تلویزیون در اینمورد نظرش را بگوید. تلویزیون فرج را به برنامه سیاسی دعوت نکرد. به نظرمن بدلیل ( شروع روابط ایران-آلمان). بعد از آن فرج با من تماسی نداشت اما خود اوبا توجه به ارتباطات زیادش با رسانه ها میتوانست در اینمورد بنویسد و بگوید، اما نکرد و سئوال اینکه چرا نکرد؟
او در آنزمان در ویلای هاینریش بل اشتیفتونگ که به حزب سبزها تعلق دارد، مسکون بود. حزب سبز آلمان ازطرفداران خاتمی بودند. 
امروز فرج سر کوهی برای کمک به شهرنوش پارسی پور کمنتی نوشته است که من هم همان را تکرار میکنم“ در این فرهنگ کشی شرم باید سرخ شود“. دو نمونه زیر هر دو زن هستند و هر دو نویسنده و هر دو ایرانی. مگر من از شما نبودم؟

نامه سر گشاده به کانون نویسندکان ایران در „تبعید“
داد بزن – آتش آتش! 
این توصیه مادر دوستم بود که بمن میگفت اگر شب آنها دوباره پشت در خانه ات آمدند داد بزن آتش آتش! چون آتش میتواند به همه خانه ها سرایت کند همه از خانه بیرون میریزند. این فریاد را آنزمان دادستان فرانکفورت شنید و دوستان نشنیدند چرا؟ 
در ماجرای سفر خاتمی به آلمان 07. یولی 2000 من بعنوان ژورنالیست رادیو هسن به برلین رفتم و علاوه بر تهیه خبربرای این رادیو مقاله بلندی هم برای فارسی زبانان در مورد این سفر در روزنامه نیمروز نوشتم. سه هفته بعد از آن مورد ضرب و شتم دو مرد پاکستانی و ترک مقابل درورودی خانه ام در فرانکفورت قرار گرفتم. اولین رسانه ایرانی که این خبر را سریع پحش کرد “ رادیو صدای آشنا“ در فرانکفورت بود که آنزمان توسط منوچهر دوستی و فرهنگ کسرائی اداره میشد.بعد از آن خودم کتبا“ و تلفنی و با فراخوان به برگزاری جلسه از تمام نیروها تفاضای کمک کردم. با چندی از هنرمندان تئاتر در فرانکفورت تماس گرفتم با گروههای زنان ایرانی در سراسر اروپا تماس برقرار شد. حاصلی جز سکوت و بی خبری نبود. کانون نویسندگان ایران در تبعید و همچنین انحمن اهل قلم نیز کسانی بودند که به آنها خبررسانی شد. چرا انجمن اهل قلم فرانکفورت سکوت کرد؟ چرا آقای ربوبی که آنزمان دبیر کانون نویسندگان بود و در جریان کامل قرار گرفت سکوت کرد؟! چرا کانون نویسندگان سکوت کرد؟ مجله „آوای زن“ که آنزمان بطور مرتب داستانهای مرا بچاپ میرساند از همان ابتدا با خبر شد وسکوت کرد. بعد از 9 ماه برایم نوشت که نامه من در حافظه فاکس گیر کرده بوده است!!! با عنوان این سطر“ داستان عجیبی ست ما را در جریان بگذار“. 
تلویزیون هسن – آلمان در مورد آن حمله فیزیکی فیلم مستندی پخش کرد که نه تنها من بلکه یک دانشجوی زن بهائی ایرانی که در گزارش تلویزیونی مصاحبه شده بود، نیز قربانی تلفن های تهدید امیز از طرف ناشناسان شده بود. در آنزمان این خانم دانشجو ماههای آخر بارداری را میگذراند. دادستانی فرانکفورت اعلام جرم علیه مجرمین کرد.و پلیس جنائی فرانکفورت من و آن زن دانشجو را زیر چتر حفاظت برد. آنها برای ما تلفن مستقیم تماس در هر ساعت شب و روز برقرار کردند. تنها از برلین „زنان علیه بنیاد گرائی“ و مجله „هشت مارس“ از کلن خبر رسانی کردند. روزنامه نیمروز گزارش بلندی در اینمورد از من انتشار داد.

حضور محترم کانون نویسندگان ایران (در تبعید)، جضور محترم انجمن قلم ایران 
شما موظف به جوابگوئی هستید که چرا سکوت کردید؟ مگر من عضو نبودم،؟ مگر من روزنامه نگار نبودم؟ مگر من از شما نبودم؟ چرا سکوت کردید؟ شاید از ترس این که مبادا آتش گریبانگیرتان شود؟ این یک برگ از تاریخ این کانون خواهد بود.
من امروز اطلاعیه کانون در ارتباط با نمایشگاه کتاب فرانکفورت را خواندم و رابطه اعلامیه با واقعیت مرا حسابی آتش بجان کرد.

نسرین پارسا-برلین 
نویسنده-فیلمساز
اکتبر 2017

از فیس بوک فرج سرکوهی

Faraj Sarkohi geteilt Shahrnush Parsipurs Beitrag
10. März · · در این فرهنگ کشی شرم باید سرخ شود شهرنوش پارسی پور با آثاری چون سگ و زمستان بلند ، طوبا و معنای شب، زنان بدون مردان و.. از خلاق ترین نویسندگان ما است . نویسنده ای با این پیشینه درخشان چنین می گوید که در فیلم می بینید. این روزگار او(ما) است در دورانی که غارت و دزدی با رقم های نجومی در ایران عادی و بهنجار است.

گروگانگیری

گروگانگیری

اینجا چیکار میکنی؟
اومدم مدارکم را ببرم برای زندان.
هوووم زندان مدارک جوشکاری ترا برای چی میخواد؟
مرد به اتاق رفت و چند تا کاغذ دستش گرفت و برگشت. دم در یک پیکان سفید با چهار سرنشین ریشو منتظرش ایستاده بودند که با ورود او روی صندلی عقب وسط پنج نفر میشدند.

یک هفته بعد:
سر شب زنگ زدند و مرد با کله گنده و تراشیده اش، یک صورت چند ضلعی، هیکلی کوتاه و استخوانی در حالیکه مثل همیشه میلنگید وارد خانه شد.
اینجا چیکار میکنی؟
بهم دو روز مرخصی دادند.
هووووم مرخصی؟ تو که هنوز سه ماه از زندانت را نکشیدی چه جوری بهت مرخصی دادند؟
دادند دیگه.
خوب حتما“ با گشت خیابانی کسی را شناسائی کردی و اینم جایزه ته.
سکوت.
چیزی هست بخورم؟
حالا من به همسایه ها چی بگم؟ ناتور دیده که یک مرد وارد خونه شده. چی بگم؟
هیچی نگو، خاموشیه و همه جا سیاهه کسی نمیبینه کی میاد کی میره.
حالا چه جور میخوای برگردی؟
پس فردا سحر توی تاریکی برمیگردم.
نمیخوام دیگه بیای اینجا همونجور که هم پرونده ای های تو مرخصی ندارن تو هم نباید بیای.
باشه پس تو بیا زندان بمون.
آها تهدید میکنی؟
آره.
چرا لو دادی؟ چرا؟
لو ندادم.
پس چه جوری میذارن راحت تاکسی بگیری و بیای خونه؟ تازه توی این جنگ و خاموشی تاکسی توی شب نیست چه جوری اومدی؟
حاجی منو رسوند.
تف. آب دهن زن روی صورت زرد و چند گوشه اش روان شد.
هیچی نگفت.
سکوت.
من به حاجی گفتم که من قربانی هستم بذارین برم و اون دلش سوخت.
قربانی؟ هنوز سه ماه از حکم ات نگذشته میگی قربانی؟
به حاجی گفتم که مادرم „خانومه“ نذارین در غیاب من زنم خیلی جوونه به راه خلاف بیفته. بخاطر تو بود.
بحاطر من؟ میگی بیا زندان بمون و حالا میگی بخاطر تو؟ مادرت چی شده بوده که اینو میگی مگه نگفتی مادرت زن یک گروهبان ژاندارمری شده و ما باهاش رابطه نداریم.
آره زن یک گروهبان شد ولی با او هم نموند . ازش یک بچه داشت و گذاشت رفت . برگشت دوباره دنبال کارش.
کارش؟
آره خانوم بود. من و گودرز هم پیشش میرفتیم و میموندیم. اون موقع ما بچه های دبستانی بودیم . توی شهر بودن را دوست داشتیم تا پیش خانواده توی دهات و دنبال بزها توی کوهها رفتن.
حوب بعدش؟
بعد ها هم که دیگه به وضع او و زندگیش خو گرفته بودیم. ما توی دهات فقط نان و ماست میخوردیم. چیز دیگه ای نبود.
حالا چه جور از فحاشه خونه سر از دانشجویان پیشگام در آوردی؟ ترا چه به دانشجوها؟
موقع انقلاب در دانشگاه ها باز بود و منم رفتم آنجا و با اونها آشنا شدم. گفتم کارگرم و آنها هم دور منو سخت گرفتند و بردند توی جلساتشان. با من مهربان بودند و بمن درس میدادند.
چه درسی؟
مبارزه طبقاتی و این چیزها. من دیدم که منهم قربانیم و مادرم هم قربانی ست اینجوری شدم طرفدار چریکهای فدائی خلق ایران که بعدا“ همون گروه شد گروه اقلیت منهم با اونها بودم.
و با دروغ کارگر بودن رفتی و چریکهای نازنین را بی آبرو کردی. تو که اون موقع کارگر نبودی.
نه .
کجا زندگی میکردی؟
اتاق اجارهای .

تو که گفتی پیش مادرت!
آره. ولی دیگه سنی بودیم که میباید از آنجا بریم.
هوووم. آتیش توی گلوم گیر کرده که چه چریکهای نازنینی را دست انداختی؟
خیلی هم نازنین نبودند.
چرا؟
بعدا“ که فهمیدن تماس های خصوصی شون را با من قطع کردند
از کجا فهمیدند؟
خوب حتما“ دوستاشون بهشون گفتند.
بعدش؟
بعدآ که دانشگاه بخاطر انقلاب فرهنگی بسته شد، تونستم چند نفر را اینطرف اونطرف پیدا کنم و منو وصل کردند به سازمان.
سازمان؟
آره هسته مطالعاتی سازمان و پخش „نشریه کار“ بطور مخفیانه. بعد هم گفتند که دخترهای شرکت نفت توی زیتون کارمندی خونه جمعی دارند. دوستم هوادار پیکار بود واونجا میرفت که با هواداران تماس میگرفت. منهم ترا دیدم. اینجوری شد که شد دیگه.
و تو گفتی کارگری و فرزند روستاهای دور دست و با بی مادری بزرگ شده ای و با کار روزمزد اینجا و اونجا زندگی میگذراندی و حالا عزم جزم داری که با تشکیل یک خانه تیمی اساس و بنیاد سرمایه داری را برای اینهمه ظلم پائین بیاری.
درسته گفتم و میدیدم که صورت بره وار تو چه گلی برای مبارزه زیر زمینی انداخته است. تو از „کتاب نینا“ میگفتی و میخواستی مثل او در همان شبهای خاموشی اعلامیه پخش کنی.
آره همین تنها انگیزه ام بود. من تشکیلاتی نبودم .فقط با همکارهایم بودم که هرکدام به یک گروه تعلق داشتند. پیکار، چریکها، مجاهدین، توده ای ولی هیچکدام آنها چیزی نبودند که من میخواستم. موقع انتخابات نمایندگان دانشگاه من را بعنوان نماینده انتخاب کردند. در یک اتفاق و یا یک تصادف نحس  تو هم موقع سخنرانی من با فرشته دوست دختر چریکت اونجا بودی میان دیگران. در کارهای تو که نشریات را زیر پیرهنت میذاشتی و قایم میکردی قهرمانان زندان را میدیدم که در زیر شکنجه های ساواک داد میزدند و سر خم نمیاوردند. خانواده ام بمن همه نوع آزادی را داده بودند ففط یک خط غیر قابل قبول بود و آن دوست پسر و یا حتی نامزد داشتن بود. این تنها نقطه ضعف خانواده من بود. اگر آن خط قرمز نبود منهم امروز روبروی تو با این کله گنده و تراشیده و رنگ زردت که بوی کافور زندان را میده ننشسته بودم.من هیچوقت دوستت نداشتم من فقط میخواستم نینا باشم که در شبهای خاموش باکو زمان انقلاب روسیه روزنامه پخش میکرد و برای حزب کمونیست و پیروزی انقلاب سرخ ها علیه تزاریسم فعال بود. اما این نینائی که امروز روبروی توست از اشتباه با تو بودن شب و روز آنقدر گریه میکند که چشمهاش مثل گنجشگ شده اند. من ترا دوست ندارم.
خوب نداشته باش.
این حس حقارت بی پایانیست ترا اینجا ببینم. نمیخواهم دیگر در این خانه را بروی تو باز کنم.
ولی من میتوانم در زندان را بروی تو باز کنم. تو از کارهای ما خبر داشتی. تو هم شریک جرمی.
دهن زن حشک شده بود تا تفی باو بیندازد. او بیرون از زندان گروگان یک زندانی تواب شده بود.

Nasrin Parsa

01.Mai.2018 – Berlin

 

Gelbwesten und Bombenanschlag auf Straßburger Weihnachtsmarkt

بمب علیه جلیقه زردها 

دیروز در شهز اشتراسبورگ فرانسه یک مرد جوان بعنوان „عامل“ بمب گذاری در بازار کریسمس دستگیر شد و دیگری با گلوله پلیس کشته شد. پلیس به جلیقه زردها برای „حفظ امنیتشان“ اعلام کرد که از تجمع و تظاهرات خودداری کنند. جلیقه زردها گفتند این نقشه ها حقه خود امنیتی هاست و آنها به اعتراضات و تجمع خود ادامه میدهند.
سال 2005 با نوشتن این کتاب بنام „تروریست یا بازیچه امنیتی ها“ مستند نقشه و همکاری سازمان اطلاعات و امنیت فرانسه در دست داشتن نقشه بمب گزاری ها در فرانسه و آخرین نمونه آن در آنزمان „بمب گذاری در بازار کریسمس اشتراسبورگ“ مکتوب نشان داده شد. امروز دوباره همان سناریو با همان نام و همان مکان تکرار میشود. اگر مردم فراموش کرده باشند حضور یک کتاب درمطبوعات بین المللی را نمیتوانند از بین ببرند. این جای خوشحالیست که جلیقه زردها امروز همان را میگویند که این کتاب 12 سال پیش افشاء کرد. گر چه برای من بعنوان نویسنده اش زندگیم را از همه کانالها یشان سالهای زیادی با خشونت همه جانبه جهنم کردند. یک قاضی آلمانی از جمع دوستانم بمن گفت: نسرین چرا خودت را با آن بالا بالائی ها درگیر کردی؟

جنبش جلیقه زردها از مرز فرانسه گذشته و در کشورهای عراق، مجارستان، بلغارستان،بلژیک وهلند گسترش یافته است. اروپا از وحشت یک انقلاب به خود میلرزد و از این ببعد تاریخ  باز هم بمانند سال 2000 شاهد صحنه سازی های مختلفی خواهد بود.